گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

علي و بازي

سه شنبه 22 مرداد 92 علي جانو امشب برديم پارك توحيد . خاله فاطمه و خانوم دايي ميترا هم با ما اومدند . بعد از پارك توحيد رفتيم پارك صياد . از اونجا هم براي ياداوري عروسي دايي رفتيم هتل كوهستان . اون شب خيلي خوش گذشت . به علي جون بيشتر .   ...
31 مرداد 1392

عيد فطر 92

اين روزا برق خونمون قطع شده براي همين ديگه نمي تونيم خونمون باشيم و هر شبي خونه يكي از آشنايان هستيم ( خودش صفايي داره ) عيد فطر صبحش بعد خوردن صبحانه خونه مامان ، رفتيم محمودآباد اونجا هم اول عيد ديدني رفتيم خونه مادربزرگ عزيزم بعدش خونه عموي مهربانم بعد هم عموجان ما رو دعوت باغشون كردند . بازي علي اقا با كفشدوزك   بعد ازظهر ساعت 3 باران گرفت ، چقدر هوا دلپذير شد شكار لحظه ها . رنگين كمان ببينين   ...
20 مرداد 1392

نتايج نهايي مسابقه ني ني ويلاگ

با تشكر از همه 111 نفري كه به علي جونم راي دادن و با تبريك به همه دوستام كه ني ني هاي نازشون راي آوردن . اين هم نتيجه مسابقه ني ني شكمو كه مدتي ما رو به تلاش براي جمع آوري راي واداشت و جالب اين كه به خاطر جمع آوري راي به خيلي از دوستام اس دادم و اونا تماس گرفتن و حال و احوال كرديم و ... ممنون ني ني وبلاگ كه باعث ارتباط هاي ما شدي ... خيلي آمار بازديدكنندگان هم رفته بالا چون ديگه حالا خيلي از فاميل و آشنايان به وبلاگ پسرم سر ميزنن و از اين طريق از حال هم آگاه ميشيم . اينم آمار منتشر شده توسط ني ني وبلاگ عزيزم ...
20 مرداد 1392

بي قراري علي

علي خيلي بي قراري باباشو ميكرد . من هم بهش گفتم پسري خوبي باشه  ميبرمش محمودآباد . ساعت 3 عصر جمعه دو نفري حركت كرديم به طرف محمودآباد . علي خيلي بازيگوشي كرد . علي آقا شاتوت ميخورن علي خودشو خيس كرده از روستا كه آمديم علي گفت مامان دلم دردگرفته . بعدش هم هر چي از صبح خورده بود بالا آورد . خيلي ترسيده بودم بردمش دكتر . دكتر براش شربت و آمپول نوشت خدا را شكر الان بهتره . ...
13 مرداد 1392

شب بيست و سوم رمضان به روايت تصوير

سال گذشته مثل امشب بابا مرتضي با عمو احمد رفتند اهداي خون . اما امسال همسري نيست .جاش خيلي خاليهههههههه فامه زهراي عزيزم كه قرآن رو سرش گذاشته علي روي پاي عمو علي نشسته و يه قرآن روي سر هر دوتاشونه ...
10 مرداد 1392

علي خونه دايي

اين روزا چون باباي علي نيست سعي ميكنم حرفشو گوش بدهم . علي عاشق زن داييش هست . تو اين روزا ميترسم رانندگي كنم ( خيلي استرس دارم )براي همين داداش مصطفي من و علي را ميرسونه و ظهر هم مياد دنبالمون . ظهر ديگه وقتي داييشو مي بينه ميگه من ميام خونتون ... من هم اجازش ميدم بره . ديشب همگي خونه مادربزرگ بوديم .به ميتراخانم گفتم علي كه شما را اذيت نمي كند . گفتند نه روي اپن آشپزخونه ميشينه و با هم صحبت ميكنيم و من هم كارامو ميكنم . ميترا خانوم گفتند داشتم مرغ ها رو بسته بندي مي كردم تا بزارم فريزر . علي گردن مرغ راكه ديد با تعجب گفت : زن دايي مگه مرغ هم دم داره . ؟ ميگه اينقدر خنديم كه نگو . بعد بهش گفتم علي جان اين گردنشه . علي گفت پس سرش كو مرغ كه...
7 مرداد 1392

خروس

امروز صبح خونه مادربزرگ با صداي خروس بيدار شديم . علي هم از خروس ميترسيد چون خيلي بزرگ بود و به آدم مي پريد . ولي از پشت پرده بهشون نگاه ميكرد . دايي مصطفي ساعت 9 اومد دنبال ما . منو آورد محل كارم پياده كرد و علي را هم برد مهد كودك .ممنون داداشي ...
6 مرداد 1392

شب نوزدهم ماه رمضان

بابا مرتضي و خاله فاطمه و شوهر خاله و مامانم و خاله زهرا بعد نماز ظهر حركت كردند به سوي تهران . و از اونجا به سوي همدان ... من با علي مونديم .ظهر علي بادايي رفت خونشون . من هم رفتم خونه مادر بزرگ قرار بود ديشب همگي افطاري خونه مادر بزرگ باشيم كه ... بعد افطاري با داداش مصطفي و خانومشون رفتيم مراسم احيا . پارك بوستان سرو. معصومه با عسل و خانوم احمد هم بودند عسل ناز علي بافاطمه زهرا شيرين زبون علي طفلي رو خفه كردي ديشب فقط همين قدر بوديم ... نه بابا بود نه خاله فاطمه و نه ماماني .... خدا نگهدارشون و حضرت علي پشت وپناهشون باشه بعد مراسم رفتيم خونه مادربزرگ بخوابيم . وقت خواب ، علي بي قراري براي باباش ميكرد ....
6 مرداد 1392